سال هشتاد وهفت دو سه ماه از تراژدی غم انگیز بهسود گذشته بود ، در یکی از روز های تابستان ، در اتاق  دوست قدیمی ام سید باقر حسینی با جوان دانشجوی آشنا شدم که خود را محمد عطایی معرفی نمود و گفت  در دانشگاه تهران مهندسی پزشکی می خواند و به دیدار خانواده اش در مشهد آمده است ، حدود یک ساعتی با هم پیرامون مسائل و مشکلات جامعه هزاره سخن گفتیم ، مخصوصا که او از سمینار کوچیها در دانشگاه تهران حرف های داشت و من از نشست علمی " کوچیگری در افغانستان " که توسط انجمن کاتب در مشهد برگزار شده بود. این گپ و گفت تمام شد و هرکس به راه خودش رفت